دیگر هرگز....
و امروز در تنهایی خودم فهمیدم (سینا 4 روزه رفته مسافرت کاری و دوروز دیگه برمی گرده) که واقعا زمان و رخدادهایی که در دل اون هستند همه چیز را تغییر خواهند داد و من دیگر هرگز اون آدمی نخواهم بود که پیش از آشنایی با سینا بوده ام...
دیگر هرگز مثل گذشته نخواهم بود:آن زمانی که تو را عاشقانه دوست داشته ام...آن زمان که برهنه در کنار تو خوابیده ام...تو را در آغوش گرفته ام ...از ته دلم تو را بوسیده ام ...آن زمان که دستت را عاشقانه و با تمام قلبم در دستم فشرده ام ...آن زمان که با تو عشقبازی کرده ام و در آغوشت به خواب رفته ام ...آن زمان که از غم دوریت به تلخی گریسته ام ... همه ی اینها من را تغییر داده است....هرگز نمی توانم فراموش کنم خنده ها و گریه هایمان را ... زمانی فکر می کردم که :خوب که چه؟ عاشق شدم که شدم...7 سال زندگی کردم که کردم...غلط کردم...جدا می شویم و فراموش می کنم....اما الان این را خوب می دانم حتی اگر جدا شویم و حتی اگر من حافظه ام را از دست بدهم و هرگز تو را به یاد نیاورم ... همه ی آنچه داشته ایم در عمق قلب و روحم ، من را عوض کرده و من دیگر هرگز آنی نخواهم بود که پیشتر بوده ام....
اینها را امروز فهمیدم....وقتی تنهایی روی کاناپه ای دراز کشیده بودم که دوتایی می خوابیم روش و تلویزیون نگاه می کنیم و تو من را بغل می کنی و موهایم و گاهی شانه ام را می بوسی...وقتی دلم خواست بودی و من برمی گشتم سمتت و می بوسیدمت و صورتم را در گودی گردنت فرو می کردم و می خوابیدم....
یادمونولوگ فیلم دو روز در پاریس افتادم....آنجا که در پایان فیلم ژولی دلفی می گوید: که زمانی در زندگی آدم می رسد که دیگر نمی توانی به هم بزنی و رابطه ی جدیدی را شروع کنی....حتی اگر آدمی که می خواهی باهاش بمونی توی خواب خرخر کنه و بعضی وقتا بره تو اعصابت(نقل به مضمون)
قابلیت های نهفته
امروز به این نتیجه رسیدم که من این قابلیت نهفته را دارم که برای تمام هنرپیشه های مرد در ذهنم داستان بسازم...و البته هم قهرمان زن تمام این داستانها خودم هستم(طبعا توقع ندارید که اینهمه انرژی ذهنی می گذارم بعد قهرمان زنش سوفیا لورن باشه که؟) بعد بعضی از این داستانها اینقدر خوب و پر کشش هستند که (البته تا حالا از دید ادبی داستانی بهشون نگاه نکردم ) قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم هالیوودی پرفروش را دارند و می تونند تا چند هفته در ذهن من زنده باشند ...ولی خوب بعضی هاشون هم هستند که بیشتر از یکی دوروز عمر نمی کنند،این مسئله بستگی به جذابیت های هنرپیشه ی نام برده ،نقشش در فیلمی که اخیرا دیده شده ،اوضاع جوی روابط من و شوهر و میزان مشغله و خستگی من دارد به این معنی که مثلا اگر هنرپیشه اش باشد جرارد باتلر، نقشش باشد لئونیداس در فیلم 300 (می دونم که خیلی وطن فروشانه است ولی من اینجاشو اصلاح کردم و در داستان من ،ایشون مقابل سپاهیان ایران نمی جنگند بلکه در مقابل عراق،آمریکا ، یونان اونموقع ،مریخ و هر گونه دشمن فرضی دیگر می جنگند حتی بعضی وقتها معلوم نیست کجا -توجه داشته باشید که من این فیلم را نه به دلیل ارزشهای هنری و فرهنگی اش بلکه به دلیل فضای باستانی اش انتخاب کرده ام...چون در این داستانها من معمولا الهه ی معبد هستم که سپهسالار عاشقش شده است و از آنجایی که من الهه هستم و نمی توانم ازدواج کنم ما با هم روابط پنهانی داریم! و خوب الهه و معبد و اینها هم فقط در دنیای باستان پیدا می شود و خوب اینکه باتلر در 300 فیزیک بدنی قابل توجهی!!! دارد---چه توضیح طولانیی شد)
و من هم اونقدر خسته نباشم که بتوانم قبل از خواب کمی خیال پردازی کنم و همچنین از دست شوهر عصبانی باشم یا ناراحت که برای خیالبافی هایم عذاب وجدان نداشته باشم آنوقت داستان خیلی فوق العاده و طولانی می شود و می توانم برای باتلر رقیب عشقی هم بتراشم ...کافی است که روزش هم کمی درباره ی اساطیر مطالعه کرده باشم ...دیگر جنس داستانمان جور است خلاصه ..... ولی خوب همیشه اینجور نیست مثلا فرض کنید شخصیت هفته مل گیبسون است و خیلی هم عشقولانه بعد در اخبار می بینیم که زنش را کتک زده...خلاصه از چشممان می افتد و داستان نصفه کاره می ماند یا اگر خیلی احساساتمان جریحه دار شده باشد در داستان ما سپهسالار ،خیانت می کند و مملکت ما را شکست میدهد و می آید سراغ ما که الهه ی معبد باشیم اما ما با اینکه الان اسیر هستیم هیچ رقمه تحویلش نمی گیریم و حاضریم بردگی کنیم اما وطن فروشی نکنیم....بعله...
عنوان
وقتی اسم اینجا را گذاشتم مرگ نگار،حال و روز خوشی نداشتم ....غمگین بودم و یک خودکشی ناموفق داشتم.... اگرچه که خودم بودم که تصمیم گرفتم نمیرم اما هر لحظه این حس را داشتم که الان ممکنه برم و دوباره خودم رو بکشم(مسخره است در واقع !چون من اون بار هم خودم رو نکشتم و فقط اقدام به این کار کردم) یعنی احساس می کردم مردن برام خیلی راحت تره....
الان دیگه اینجوری نیستم البته....هنوز یه هاله هایی از غم و غصه ای که اون موقع داشتم بعضی وقتها میاد سراغم اما فقط در شرایط خاص ،نه همیشه!
الان اوضاع خیلی بهتره چون یاد گرفتم که شوهرم رو کمتر دوست داشته باشم تا برخوردهاش یا بعضی حرفهایی که میزنه کمتر ناراحتم کنه یا اینکه بتونم جواب حرف آزاردهنده ای رو که زده بدم و خوب این خیلی کمک کرده چون هم واقعا کمتر ناراحت میشم و هم اینکه باعث شده اون هم مواظب حرف زدن و رفتارش باشه و در واقع به نظر میاد این که من در مقابل خیلی چیزها سکوت می کردم ،اینجوری برداشت می شده که حق با اونه....در حالیکه من دلم نمی اومد اشتباهاتش رو به روش بیارم یا سرزنشش کنم و فکر می کردم به اندازه ی کافی والدینش باش این رفتار رو کردن و اینم می دونم که سرزنش ها و بسیاری از کارهای ناراحت کننده ای که می کنه به خاطر پدر و مادر از خودراضی و سرزنشگرشه...
البته می دونم که اشتباه کردم و برای حفظ اون احساس عمیق و خوب بهترین کار همینی هست که الان دارم انجام میدهم...سرزنشش نمی کنم اما متوجه اش می کنم که در بسیاری از مسائلی که از چشم من می بینه خودش هم تقصیر داره...
و اتفاق خوبی که افتاده اینه که رفتارش به طرز محسوسی تغییر کرده...مواظب من هست...سعی می کنه به من خوش بگذره و اگر احساس کنه چیزی منو ناراحت کرده پیگیری کنه...
علتش اینه که یه مدتی کلا سیاست سکوت رو پیشه کردم ،نه عمدا بلکه به این دلیل که نه دلم می خواست حرف بزنم و نه می تونستم حرف بزنم اینقدر از همه چیز غمگیین و نا امید بودم که دیگه داشتم به این فکر می کردم که یه مدتی جدا از هم زندگی کنیم یا که برم پیش بابا و رک و راست ازش بپرسم که اگه بخوام از سینا جدا بشم چی میشه(علت این کار هم این بود که میخواستم بزرگترین مخالف رو به اولین پشتیبان تبدیل کنم و کارهارو با همدستی هم انجام بدیم
)
خلاصه....این سکوت باعث شد که برم و تمرین کتاب شفای کودک درون رو انجام بدم ...چند ماهی بود که کتاب رو خونده بودم اما تمریناتش به نظرم خیلی مسخره و بی مزه میومد...خلاصه که ما یه دفترچه خوشگل برداشتیم و شروع کردیم با دست چپ نوشتن....و واقعا معجزه اتفاق افتاد....البته احساس نمی کردم که دارم با کس دیگه ای حرف می زنم بلکه حس می کردم که دارم صدای خودم رو می شنوم ....نوشته های من توی اون دفتر جوری پیش رفت که منو کاملا مقابل خودم و مشکلم قرار داد :صاف و بی واسطه....
فهمیدم کجا ها اشتباه کردم و فهمیدم چی می خوام...خیلی فکر کردم....و یک شب نشستم و خیلی جدی با سینا حرف زدم...
بهم گفت به نظر میاد واقعا یه اتفاقی افتاده چون تو تا حالا زیاد حرف زدی با من و از تصمیم های بزرگ صحبت کردی اما امشب داری واضح و منطقی حرف میزنی و احساساتی حرف نمی زنی و معلومه واقعا می خوای تغییر کنی(نگفته بودم بهتون؟ شوهر من یه آدم خود عقل کل بینه
)چون من در واقع می خواستم هردومون تغییر کنیم و اینو به وضوح گفتم...و در روزهای بعد از اون با پایداری برسر مواضعم منظورم رو به روشنی متوجه شد....بله ما اینیم
خلاصه حالا که اوضاع بهتری دیگه با این اسمی که برای وبلاگم گذاشتم رابطه برقرار نمی کنم....نمی دونم چیکارش کنم
سفر
آمده ایم سفر....یک سفر کوتاه برای کاری اداری که چند روز طول می کشد.
امروز نشسته بود روی مبل...نشستم روی دسته ی مبل و هوس کردم سفیدی شانه و گردنش را که از یقه ی بلوز دیده می شد ببوسم...بوسیدم...حسش بامزه بود...حسش مثل بوسیدن گردن عشقت نبود ولی مثل بوسیدن گردن یک نوزاد یا مامان نبود....بعد هی فکر کردم...هی فکر کردم که تو برای من کی هستی الان؟ غریبه نیستی اما از قلبم بیرونت کردم.... عاشقت نیستم اما یه احساس صمیمیتی هست که من وقتی با تو هستم فقط دارم...بدون خود سانسوری.... تو کی هستی که وقتی با تو هستم اینقدر خودمم ....و اینقدر از خوم دورم....تو کی من هستی؟
دنیای این روزهای من
این روزها همش به این فکر می کنم...به اینکه چطور می تونم برگردم به روزهای خوبم....به روزهایی که خودم بودم...برای انجام هر کاری احتیاج نبود بیست بار با خودم حرف بزنم و برنامه ریزی کنم و آخرش هم حوصله ی انجامش رو نداشته باشم....و هزار بار سرزنش....یک راه پیدا کرده ام....رفتن خونه ی مامان و بابا.....اونجا که هستم می تونم خودمو توی اون فضا تصور کنم و بعضی وقتها انرژی ای که داشتم و سبک زندگیم با اونها یادم می یاد و یکی دو روزی منو سرپا نگه می داره....
امروز با همسر رفتیم بیرون ناهار خوردیم...پول هم نداشتیم و ته جیب ها را تکاندیم...خوش گذشت نه مثل آن وقتها که آنقدر عاشقش بودم و قلبم می تپید برایش...مثل وقتهایی خوش گذشت که با یک دوست صمیمی میری بیرون بود آرام با حفظ یه سری حدود....
الان وقتی به زندگی فکر می کنم دیگه فقط به خودم فکر می کنم ...یعنی فقط خودم رو می بینم نه خودمون دو تا رو کنار هم....فکر می کنم که الان این منم که تنهایی باید راهم رو برم...بدون اون....یه موقعی فکر کردن به این مسئله خیلی دردناک بود و اشکم رو در ِ آورد و قلبم رو فشار می داد...اما الان به عنوان یه واقعیت پذیرفتمش....دیگه اون قدرها هم تلخ نیست
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم شاید من آدم تکروی هستم ..آدم تنها پیش رفتن ...دونفری انرژیم خیلی کمتره
که فقط.....
به چه کسی باید گفت کسی که الان اینقدر از دستش عصبانی هستی عزیز دلته؟ کسی که پدرتو درآورده تو این زندگی مشترک ،کسیه که به درو دیوار زدی تا باهاش ازدواج کنی....کسی که بیشتر وقتهایی که بهش نیاز داشتی نبوده....بیشتر وقتایی که به پشتیبانیش نیاز داشتی مسخره ات کرده....بیشتر اشتباهاتت رو تو سرت زده...هربار که از دستت عصبانی بوده کلی برای هر چیز پیش پا افتاده ای سرزنشت کرده...کسی که تو شرایط بد مالی ،فقط همه چیز رو پر از استرس کرده برات....سخت کرده...غیرقابل تحمل کرده ....
به کی میشه گفت کسی که براش میمردی تو رو به جایی رسونده که دست به خودکشی زدی؟
چرا؟ چون بدون اون نمی تونی زندگی کنی.....با اون هم نمی تونی زندگی کنی.....چون همونقدر که بیشتر وقتا بی حوصله است و تو اعصابته یه وقتایی هم هست که سرحاله و اتفاقا حالش خوبه و اونوقت همه چیز یه رنگ دیگه است...اونوقت میشه بهترین رفیق دنیا....بهترین همسفر دنیا...بهترین آدم دنیا....بهترین چیزی که تو زندگیت داشتی با اینکه قبلا هم همه ی چیزای خوب رو داشتی ولی این یه چیز دیگه است....یه طعم دیگه است...
ولی یه بدبختی هم هست چون بیشتر وقتا حالش بده...می خوام ترکش کنم اما جراتشو ندارم...نمیدونم بدون اون زندگی چه جوریه! از 18 سالگی می شناسمش و از این 10 سال که با همیم 5 سالشو زیر یه سقف باهاش زندگی کردم... حالا چه جوری میشه دل کند؟ چه جوری؟
1
غمگینم و دانستن اینکه کاری نمی توانم بکنم غمگین ترم می کند...هیچ کسی نیست که در این ثانیه های ناامیدی مطلق بتوانم به او امید ببندم ...هیچ کس نیست که بتواند حالم را خوب کند....ای خدا...آخه من که اینجوری نبودم...همیشه یه راهی پیدا می کردم....امروز چرا هیچ راهی نیست؟ چرا هیچ کاری هیچ چیزی هیچ کسی نیست که بدانم اگر به او رو کنم حالم بهتر شود..کی من اینقدر تنها شدم؟
پاداش!
یه موقعی اینقدر با تو خوش بودم که فکر می کردم تو پاداش همه ی کارهای خوبی هستی که من تو زندگیم کردم.
الان اینقدر زندگی با تو تلخه که فکر می کنم "خدایا جزای کدوم عملمو دارم پس می دم"
بعد یه لحظه اومد تو ذهنم که " اگه اینا پاداش باشه چی؟"
مردم از خوشی!
امروز فکر کردم کاش تو هم می تونستی یه کم منو بخندونی...قبلا می تونستی منو خوشحال کنی-که الان نمی تونی- ولی منظورم اینه که کاشکی یه کم آدم جوکی بودی از اینا که زیاد حرفای خنده دار می زنن یا کارای خنده دار می کنن و آدم اینقد می خنده که دلش درد می گیره ،از اون آدمایی که جنبه ی خنده دار چیزارو می بینن و همیشه یه چیزی برای خندیدن دارن مثله اون مرده تو فیلم I will never be your woman یا یه همچین چیزی...خودم یه روزگاری همچین آدمی بودم حالا نه به این شدت ولی باز به خودم خوش می گذشت...بازی روزگاره که حالا دارم با آدمی زندگی-یا شاید مردگی- می کنم که از خنده دارترین و زیباترین ماجراها یه چیز بد یا نگران کننده برای تعریف کردن داره!
آخرین پستها
قابلیت های نهفته جمعه 25 شهریور 1390
عنوان پنجشنبه 24 شهریور 1390
سفر سه شنبه 11 مرداد 1390
دنیای این روزهای من شنبه 1 مرداد 1390
که فقط..... سه شنبه 21 تیر 1390
1 دوشنبه 19 اردیبهشت 1390
پاداش! سه شنبه 13 اردیبهشت 1390
مردم از خوشی! سه شنبه 13 اردیبهشت 1390
لیست آخرین پستها
تبلیغات